مولای من سلام

 

یوسف آخرالزّمانی‌ام

 

امروز كه عزم رویش دارم، كاش می‌شد بذر شوم و خود را در خاك پایت پنهان كنم و تا

به آبی‌ترین نقطة هستی بالا روم.

 

هر وقت كه روشنایی دعا را در تیرگی دلم می‌كارم، بهاران آرام، آرام در برگ‌هایم

می‌خزد و ساقه‌هایم عاشقانه تو را فریاد می‌زنند.

 

و غروب جمعه كه عطر تو در كوچه پس كوچه‌های غبارآلودم می‌پیچد، كوچه‌های

خاك گرفته دلم از بوی خوشت عطرآگین می‌شود.

 

آقای من!

 

به زلال اشك‌هایم قسم، در كوچه‌های غمین و غریب روزگار، تنها در هوای آینده ی

روشن انتظار نفس می‌كشم ...

 

و ظهورت را به انتظار نشسته‌ام...

 

.:: تا جمعه ظهور ::.

 

نجوا با یار غایب از نظر با هزار دست پر از خواهش

 

یا صاحب الزمان ادرکنی