مولای من سلام
یوسف آخرالزّمانیام
امروز كه عزم رویش دارم، كاش میشد بذر شوم و خود را در خاك پایت پنهان كنم و تا
به آبیترین نقطة هستی بالا روم.
هر وقت كه روشنایی دعا را در تیرگی دلم میكارم، بهاران آرام، آرام در برگهایم
میخزد و ساقههایم عاشقانه تو را فریاد میزنند.
و غروب جمعه كه عطر تو در كوچه پس كوچههای غبارآلودم میپیچد، كوچههای
خاك گرفته دلم از بوی خوشت عطرآگین میشود.
آقای من!
به زلال اشكهایم قسم، در كوچههای غمین و غریب روزگار، تنها در هوای آینده ی
روشن انتظار نفس میكشم ...
و ظهورت را به انتظار نشستهام...
نجوا با یار غایب از نظر با هزار دست پر از خواهش
یا صاحب الزمان ادرکنی
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 0:51 توسط علی رضا ستودگان
|
